تبليغاتX
یه لنگه کفش - 3‏ اسفند


یه لنگه کفش

...ت م ا م ن ا ت م ا م م ن ب ا ت و ت م ام م ی ش و د...

ميدوني كه جقدر دوست دارم؟ خوب بخوابي عزيزم.. شبت بخير..
..
داره ميشه دو ماه.. دو ماه.. كه دارم با احساسي كه ازش ميترسيدم نفس ميكشم. باهاش راه ميرم و حرف ميرنم.. باهاش ميخوابم تا شايد..
انكشرت.. شبا بعد از آرزوكردنت، توي مشتم كه قايمش ميكنم و با روياي اون روزايي كه توي دست تو بوده از خوشي دست خدا رو كه اشكم رو باك ميكنه رو احساس ميكنم، دوباره از احساس همخونه لبريز ميشم..
..
يادته بهم كفتي يه بار كه "نميشه دعا كنيم خدا صلاحمونو توي باهم بودن قرار بده؟"
با خودم فكر ميكنم يعني خدا نميتونه همجين كاري بكنه؟

حسين.. ما كه هميشه از ته دل خواستيم.. ما كه فقط از خدا خواستيم.. ما كه كفتيم تا هميشه توي بغلش نكه مون داره.. مكه نميدونست اكه جدا بشيم يه جوري كم ميشيم كه تا قيامت هم كه راه بريم، راه به جايي نميبريم؟
.
.
نميدونم..
فقط ميدونم بايد سر حرفش بمونه اين خداي أرحم الراحميني كه هزار جا جار زده كه أدعوني إستجب لكم..
هموني كه كوشم رو سه دور و نيم بيجوند كه: إستجب دعوتكما، و لا تتبعان الذين لا يعلمون!
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط لنگه به لنگه| |


Design By : Night Skin