یه لنگه کفش
...ت م ا م ن ا ت م ا م م ن ب ا ت و ت م ام م ی ش و د...
حالا من چکار کنم وقتایی که یادم میره، یا اون روزایی که فکر میکنم تو دروغ میگفتی؟ آخه خودت گفتی.. اونروزی رو یادته؟ روز آخر اعتکاف. گفتی بالآخره اونجا هم تلفن داره.. گفتی دوتایی یه کاریش میکنیم.. گقتی یه چیزی نوشتم خیلی وخ پیش، میذارمش توی و وبلاگ قایمکیه که هروخ دلت گرفت بخونیش و یادت باشه چقدر دوست داشتم. حالا من چکار کنم بچه؟ چکار کنم من؟ بگو!!
کار خودتو کردی آخر؟
نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت
10:20 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |
| Design By : Night Skin |


