یه لنگه کفش
...ت م ا م ن ا ت م ا م م ن ب ا ت و ت م ام م ی ش و د...
شروع کرد توی خونه چرخ زدن و آواز خوندن. مست مست بود. مامان گف به دایی بگو براش یه جفت بیاره. این بینوا تنهاس. یکی دو هفته با قناری جدیده چرخید و بعد از مدتی اونقدر توی سر و کله ی هم زدند که مامان ترسید همدیگه رو بکشند. دایی جفتش رو برد. حالا قناریه دوباره توی خونه چرخ میزنه و آواز می خونه. . . گاهی وقتا فک میکنم شاید الآن شادتره.. کی می دونه؟
قناریه اونقدر خودشو توی قفسش به در و دیوار زد که مامان در رو به روش باز کرد.
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت
1:24 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |
| Design By : Night Skin |


