یه لنگه کفش
...ت م ا م ن ا ت م ا م م ن ب ا ت و ت م ام م ی ش و د...
never opened myself this way.. & nothing else matters
نميدونم.. نميخوام هم بدونم..
از فكر كردن به آخر قصه-يا شايد اولش- ميترسم..
آدم دور افتاده ي داستان هم اين روزا اونقدر سرش شلوغه كه آدم دلش نمياد حرفي بزنه..
نميخوام فكركنم..
ميخوام توي بي خبري تاريك خودم
باقي بمونم، وقتي نميتونم روزنه اي باز كنم..
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت
1:59 قبل از ظهر توسط لنگه به لنگه| |
| Design By : Night Skin |


