تبليغاتX
یه لنگه کفش - لنگه دوازدهم... حوالی صبح پنج شنبه دوم فروردین 86


یه لنگه کفش

...ت م ا م ن ا ت م ا م م ن ب ا ت و ت م ام م ی ش و د...

احساس آرامش میکنم. احساس سکون، یه سکون امیدوارانه و اطمینان بخش.

... شاید چون اولین کسی که مخاطب تبریکم بود مهربونم بود :) شاید هم چون امروز به اندازه ی دو - سه ثانیه صدای نازنینش رو شنیدم و... راستش روم نشد چیزی بگم :"> نمیدونم چرا ولی انگار اولین مرتبه ای بود که قرار بود باهاش صحبت کنم p:

احساس خستگی میکنم. یه خستگی دوستداشتنی :)

امروز هم بودیم. کنار هم. چیزی برای گفتن نبود شاید. حرف های ساده ی همیشگی:دلیل دلخوشی های من!

بودنش توی لحظه های خالی و خاطره ای کردن اونها، خیلی خوبه...

دیگه داریم یاد میگیریم.یاد میگیریم صبوری رو با لبخند هجی کنیم و به خاطر این تعلق خاطر مغرور باشیم :-> (از اون غرور ها که توی بلاگ قدیمیش نوشته بود. یه بار...)

مثل روز، مثل شب، مثل خدا برام بدیهیه که یه روزی میاد که این آدم، این فرشته ی خوب خدای مهربون کنارم باشه...

بی  دغدغه. بی  دلتنگی! بدون حتی یک لحظه دل آشوبی و اندوه...

می رسه اون روز... :|

م ی د و ن م .

نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 0:53 قبل از ظهر توسط لنگه به لنگه| |


Design By : Night Skin