تبليغاتX
یه لنگه کفش - لنگه ی نهم : تو بگو


یه لنگه کفش

...ت م ا م ن ا ت م ا م م ن ب ا ت و ت م ام م ی ش و د...

 تو میدونی یه روز خوب رو چه جوری میشه نوشت؟ یه روزی که صبحش با «دوستت دارم اندازه ی یه دنیا» بیدار بشی. دم دمای ظهرش خبرای صورتی توی چشمات شکوفه به شکوفه بشکفه و تا آسمونا پر بگیری که: «داره میاد، بالآخره داره میاد! خدا خدا خدا ... حسینم، محمد حسینم میخواد بیاد...»

یه روز فوق العاده، یه روزی که بعدازظهرش یه آدم نازنین از خدای مهربون بخواد که بری جایی که دوست داری و روحت جسمت رو داره میکشونه اونطرفی! به جایی که آستانه ی عروجه برات. یه جای خوب که بهشت روی زمینته! یه جایی که عمو مجید و عمو اصغر و عمو گمنام و عمو کمال، همیشه برات وخ میذارن کنار  یه قسمت از زمین که معرکه اس و یه آدم معمولی اونجا گهگاه میخونه و تورو پله پله بالا میبره و یه بار حتی... اونجایی که چه از شوق دست بزنی و چه از اندوه سینه، هربار که دستت فرود میاد انگار یه ذره از غصه های دخترونه ات رو از توی قلبت میکنی و بیرون میاری و میگی به جاش بهم سرخوشی بده و آدم اون شب یا روز، اراده میکنه و تو به آرزوهای کودکانه ات می ر سی!

خب نگفتی، یه روز اینجوری که توش روبروی ضریح دوتا دورکعتی خونده باشی و پای ضریح مناجات مسجد کوفه زمزمه کرده باشی و بعد آدمای اطراف فکر کرده باشن خیلی آدم ردیفی و بوسیده باشندت. بعد کلی نق زده باشی به جون اون پسر چشم روشنه که «امشب میای به خوابم!» و...

تازه آخر شبش با مهربونت کلی حرف زده باشی و دلت قلب قلبی شده باشه و مهمتر از تمام اینها، ماه برات  آورده باشه... تو ، همچین روزی رو چه جوری توی چند خط سردرگم این سررسید می نویسی؟!.

...

(خدا جونم... من جدی جدی باورم شده که تو داری محبتت رو درحق نداشته ی عاطفه ات تموم میکنی ها! نکنه بذاری دلم بشکنه... خب؟ باشه؟... تو رو خدا منو با حسین امتحان نکن! آخه  این آدم تمام دار و ندار منه. تو که میدونی همه ی هستیمه... نذار با نداشتنش بشکنم... بهم اطمینان بده... موسی منو بهم ببخش... بذار این هارونی که حرف زدن میدونه فقط، بندگی رو یاد بگیره... خدایا...)

از عیسی بن مریم عیدی بگیر محمدحسین رو برام ...

 به اندازه ی بی نهایت بودنت توی دل دوتائیمون!

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |


Design By : Night Skin