تبليغاتX
یه لنگه کفش


یه لنگه کفش

...ت م ا م ن ا ت م ا م م ن ب ا ت و ت م ام م ی ش و د...

ميدوني كه جقدر دوست دارم؟ خوب بخوابي عزيزم.. شبت بخير..
..
داره ميشه دو ماه.. دو ماه.. كه دارم با احساسي كه ازش ميترسيدم نفس ميكشم. باهاش راه ميرم و حرف ميرنم.. باهاش ميخوابم تا شايد..
انكشرت.. شبا بعد از آرزوكردنت، توي مشتم كه قايمش ميكنم و با روياي اون روزايي كه توي دست تو بوده از خوشي دست خدا رو كه اشكم رو باك ميكنه رو احساس ميكنم، دوباره از احساس همخونه لبريز ميشم..
..
يادته بهم كفتي يه بار كه "نميشه دعا كنيم خدا صلاحمونو توي باهم بودن قرار بده؟"
با خودم فكر ميكنم يعني خدا نميتونه همجين كاري بكنه؟

حسين.. ما كه هميشه از ته دل خواستيم.. ما كه فقط از خدا خواستيم.. ما كه كفتيم تا هميشه توي بغلش نكه مون داره.. مكه نميدونست اكه جدا بشيم يه جوري كم ميشيم كه تا قيامت هم كه راه بريم، راه به جايي نميبريم؟
.
.
نميدونم..
فقط ميدونم بايد سر حرفش بمونه اين خداي أرحم الراحميني كه هزار جا جار زده كه أدعوني إستجب لكم..
هموني كه كوشم رو سه دور و نيم بيجوند كه: إستجب دعوتكما، و لا تتبعان الذين لا يعلمون!
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

حالم از خوبي حال تو خوبه. دلم ميخواد بشينم كريه كنم،به ياد اون شباي خاطره اي كه دلت از صداي غلطيدن قطره هاي اشك روي صورتم كه از هزار فرسخي به كوشت ميرسيد ميلرزيد.. دلم ميكه تو يه كاري ميكني آخر.. تو نميذاري همه جيز ويرون بشه.. ميكه ميترسي.. ميترسي دوباره يا علي بكي و زمين بخوري.. ميترسي دست من توي دستت باشه و باهم زمين بخوريم، دوباره..
اما به خدا من نميترسم! به جان ابراهيمم كه ميخوام دنيا نباشه اكه بخواد تار مويي از سر روياي بودنش كم بشه، نميترسم از هزار تكه شدن اكه دستم توي دستت باشه و نكاهتو ازم برنداري!
دلم از حسرت لبخند صادقانه ات لبريزه.. آخه اين قرارمون نبود.. به صاحب اين ماه قرار ما اين نبود حسين!
.
.
نكاه كن. نكاهم كن و بخواه تا دريا دريا آرامشت دهم..
هرجه هستي باش! اما.. باش!
.
.
رئيس جمهور مهربون منو كجا جا كذاشتي؟ كجا؟
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 3:51 قبل از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

بعد از اينهمه روز، وقتي دوباره يه بنجره ي كوجيك به روي خودش باز كرده خوشحالم.. هرجند اين "نوشتن و باره كردن" نكرانم ميكنه.. اما از توي تاريكي و سكوت به سقف خيره شدن و جكيدن اشكاي سرد و غلتيدنش تا بالش بهتره..
ميدونم.. نوشتن به فراموش كردن كمك مي كنه.. اما اكه آرومش ميكنه خب.. بنويس.. بنويس و باره كن.. باره اش كن تا شايد باورت بشه.. شايد باورت بشه كه خدا داشت خاله بازي ميكرد.. خدا از كودكي ما مايه كذاشت.. خدا روياهاي دونفري رو كه باهاش درميون كذاشتيم رو برداشت و برد..
.
.
كريه هامو كرده بودم.. دلم منتظر يه انتظار طولانيه.. و أتممناها بعشر..
تو بنويس و باره كن تا غصه نخوري.. تا دل منم آروم بشه.. تا..
تو جواب استغاثه هاي مني..
تو جواب خداي مني..
ابراهيم، مامان، غصه نخور.. بابا برميكرده.. بيا، بيا بغلم.. بيا سرتو بذار روي دامنم تا برات از دفترم قصه بخونم و با موهات بازي كنم و نوازشت كنم تا آروم آروم خوابت ببره.. شايد خواب بابا رو ببيني..
فقط قول بده، قول بده براي هميشه بسر خوب خودم بموني و جايي نري..
..
اولين روزه ي كله كنجيشكيت قبول باشه عزيزم.. :*
براي بابا حسين دعا كن.دعا كن حالش خوب بشه و دوباره مثل اونوقتا مهربون بشه..
‏.
.
:‏|‏
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 1:53 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

حس خيلي خوبي دارم..
شايد به خاطر اينكه فردا همين موقع اونقدر از اينجا دور هستم كه باورم بشه دارم ميام بيش شما..
شايد به خاطر اينكه فردا شب با هر نفسي كه ميكشم به شما نزديك تر ميشم..
شايد به خاطر اينكه الآن من توي بند ساعتم يه انكشتر دارم كه روي نكين مشكي مهربونش حك شده "يا صاحب الزمان ادركني"..
يه انكشتر مردونه..
انكشتر يه مرد..
:‏*‏**
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 1:59 قبل از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

دوباره ميريزه از جشام اشك دونه دونه..
..
قربون مهربونيت آقا.. قربون غربتت.. فدات بشم كه هنوز حواست بهم هست..
نشسته ام با دل شكسته ام.. شده تو خواب باز رو دامنت ميام ميشينم..
يه شب نكاهي به خواهشم كن.. دلم كرفته.. نوازشم كن..

داري ميبريم مهموني آقا؟ عاقبت دلت سوخت؟ آقا تمام حرف دلم شكايته وقتي برسم و روبروتون بشينم. همه اش شكايته.
بعد از اين يك ماه جيز ديكه اي جز شكوه هاي بي خريدار ازم نمونده..
بيارم همه شو؟ وخ داري بشنوي؟ حوصله مو داري؟

آقا.. امام رضا.. قربون مهربوني و غريبيت..
تنهاي تنها موندم آقا.. سردمه.. يه كم فقط، يه ذره بغلم مي كني كه بيجاركي مو فراموش كنم؟
يه ذره ميذاري توي بغلتون بخوابم؟ آخه خستمه آقا.. خسته و آواره و درمونده ام..
توي حرمت بناهم ميدي آقا؟ بغلم ميكني وقتي رو به ضريحت بغض يكماهه ام بشكنه؟
قول ميدي آقا؟ قول مردونه ي راستكي؟
..
قربون اون فرق دوتا.. فداي رنك بريده.. كي دلش اومده اين جشاي نازو دريده..
عمو.. عمو.. آخ دلم عمو.. دلم..
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

يه آرزوي دست نيافتني دارم.. يه آرزوي سرد.. آرزوم اونقدر دوره كه ميترسم خواستنش آخر ديونه ام كنه..
آرزوم قبل از اين اونقدرا دور نبود. يه قسمت از زندكيم بود.. اما حالا.. دستم به دامن هيج باب الحوائجي آويخته نيست.
خالي ام.. آخه دار و ندارم رو دور ريختم تا براي بودن تو جا داشته باشم.. خالي بودم. تو قدم قدم ميومدي و يادم نمياد حسرت خورده باشم براي كذشته ها.. كاشكي ميشد بهت بكم جقدر صداتو دوس دارم.. ترانه ي حسين حسين روي لباتو دوس دارم..
حالا توي حسرتم، دور خودم ميجرخم.. از آدماي تازه متنفرم.. از هرجيزي كه بوي تورو نداشته باشه فرار ميكنم..
آخخ..
آخخخ خدا..
آخ دلم.. دلم امام رضا ميخواد..
تويي كه با هر نفست مسيحو زنده ميكني.. دلاي توي قفسو مثل برنده ميكني.. توي خدايي جشات عالمو بنده ميكني..
منو توي برزخ اين تشنه لبي رها نكن.. تورو خدا به روي بركناه من نكاه نكن.. بذار مريضت بمونم درد منو دوا نكن.. لب منو از لباي مشك خودت جدا نكن..
..
آخ.. آخ خدا دلم درد داره.. درد ميدوني به جي ميكم؟
آخ خدا.. خدايا نفسم.. نفسم بالا نمياد.. بهونه ي نفس كشيدن منو بهم بركردون..
آرزومو يادت رفته؟ فرشته ي منو با تمام سعادتي كه احاطه اش كرده بهم بركردون..
نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 6:46 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

Migam hanooz too fekretm kheilii shaba khab nadaram,

Migam mage mishe toro 1rooz faramoosh bokonam?

Gooshi ro barmidramo chand vakh 1bar zang mizanam

Chanvakh 1bar be arezoom, beroyaham rang mizanam

Khoob midoonam too zendegim kheili bashi mosaferi

Kheili mamnoon ke miporsi halamo(!)

Kheili mamnoon negarani vase man(!)

Kheili amnoon kheili mamnoon ke mikhai bedooni ba kiam, kojam

Badesh migam shayad bayad az hamdige door bemoonim

Migam bayad sai bokonim, sakhte vali ma mitoonim!!

To ooni ke oomad ye roozi az asemoon nisti..

To ooni ke mikhast mano ta paye jooon nisti

To ooni ke behshto avord roo zamino neveshte ke faghat mano mikhad, hamin

Ooni ke nadasht too harfash hatta ye noghtechin.. Nisti..

Khoob midoonam too zendegim kheili bashi mosaferi

Kheili mamnoon ke miporsi halamo(!)

Kheili mamnoon negarani vase man(!)

Kheili amnoon kheili mamnoon ke mikhai bedooni ba kiam, kojam

Kheili mamnoon vali chera delet nemisooze vase sadegiam?

نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

...
نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 7:55 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

کار خودتو کردی آخر؟

حالا من چکار کنم وقتایی که یادم میره، یا اون روزایی که فکر میکنم تو دروغ میگفتی؟

آخه خودت گفتی.. اونروزی رو یادته؟ روز آخر اعتکاف. گفتی بالآخره اونجا هم تلفن داره.. گفتی دوتایی یه کاریش میکنیم.. گقتی یه چیزی نوشتم خیلی وخ پیش، میذارمش توی و وبلاگ قایمکیه که هروخ دلت گرفت بخونیش و یادت باشه چقدر دوست داشتم.

حالا من چکار کنم بچه؟

چکار کنم من؟

بگو!!

نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |


Design By : Night Skin