تبليغاتX
یه لنگه کفش


یه لنگه کفش

...ت م ا م ن ا ت م ا م م ن ب ا ت و ت م ام م ی ش و د...

بشت اين بنجره ها..
داره..
داره بارون..
داره بارون م ي ب ا ر ه ..
وقتي هر خاطره اي ** رو يادم مياره نميدونم جكار كنم..
درست مثل ديشب كه از خيابون خونه تون ميكذشتم و داشت آبروم
‏ مي رفت..
فك مي كني اون آقاهه براش مهم باشه سوالاي من؟
فك مي كني جوابمو بده؟
خودمم نميدونم..
من كه جيزي نميخوام. نه بجه شونو، نه دلسوزي شونو. حق دارم بدونم دليل اونهمه سردوندن جي بوده.
اينهمه تناقض كيجم مي كنه!!!
بايد حرفامو بزنم.
اكه نكم و بمونه توي دل و ذهنم يه روزي -شايد دور،شايد نزديك- بدجوري خونه خرابم مي كنه..

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |


يه ماجراي عاطفي كه خوب و خوش تموم شه
كسي كه خنديدن اون تمام آرزوم شه.. <-8


توضيحات- اينجا تنها جائيه كه با موبايل ميشه توش بنويسم. هر دليل شخصي و ع*قولانه تكذيب ميشود. ؛)
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 3:59 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

امشب اينجا يه جوريه. هواي امام زاده يه جوريه.. امشب تا دلم خواست شكايت كردم و دل خالي نشد اما..
روبروي ضريح طاقت ايستادن ندارم.. توي دلم يه جيزايي هست كه نمي تونم از خودم جداشون كنم..
دلم از دست عالم و آدم به درده امشب..
خدايا.. اين بود عيدي ما؟ استجابت هاي جدا جدا؟ خير و صلاح تكي؟ عاقبت بخيري انفرادي؟
اين بود تفسير استجب لكما؟
كجاي اون قصه ي موسي تبعيد ميشد؟ من اعتماد كرده بودم به أدعوني استجب لكم.. آخه حرف خودت بود..
آخه حرف تو حرف بود هميشه..
..
طاقت ايستادن روبروي ضريحي كه تو بهش دست كرفتي و دعا كردي رو ندارم.
مناجات مسجد كوفه مكر به دادم برسه.
امشب اينجا يه جوري. يه جوري كه نميفهمم..
خدايا رحم كن.. ديكه نميتونم..
نميتونم فرياد بزنم. دارم خفه ميشم. دارم توي بغضم غرق ميشم. بشكن لعنتييييي..
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 10:19 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

كجاي اين جنكل شب بنهون ميشي خورشيدكم.. بشت كدوم سد سكوت بر ميكشي جكاوكم.. دست كدوم غزل بدم نبض دل عا*قمو.. بشت كدوم بهانه باز بنهون كنم هق هقمو.. كريه نميكنم نرو، آه نميكشم بشين..
حرف نميزنم بمون، بغض نميكنم، ببين :)
نذار كه ع*ق من و تو اينجا به آخر برسه.. بري تو و مرك من از رفتن تو سر برسه..
‏.
.
.
يادش بخير.. "بدون تو هيج وقت، هيج جا نميره" ..
‏.
.
.
آخخخخخخ...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

ماهي ها عا*شق ميشوند..
ديشب دوباره ديدمش..
دوباره ترسيدم..
احساس يه شاخه ي خشك بي اراده
توي رود بي رحم بي امون، و خرد شدن خرد شدن و خرد شدن..
آتيه جقدر شبيه من بود..
وقتي به توكا ميكف "تو جه ميدوني انتظار جي به سر آدم مياره"..
.
.
دارم از جي فرار ميكنم؟
من قراره جكار كنم؟
جرا سركردوني تموم نميشه؟
جرا به هيج نتيجه اي نميرسم؟
جرا آدم وقتي قراره جيزي رو هيج وخ يادش نره فراموش ميكنه، وقتي ميخواد فراموش كنه نميشه؟
.
دلم براي محمد ابراهيمم يه ذره شده.. دلم براي بوسيدن دستاي كوجيكش، براي نوازش موهاي ابريشميش، براي ديدن جشماي قشنك آبي اقيانوسيش يه ذره شده..
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 4:31 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

در گذر گاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و بهاران ز پس هم سپری می گردند
این فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده بجا می مانند.

نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 5:47 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |


Design By : Night Skin