یه لنگه کفش
...ت م ا م ن ا ت م ا م م ن ب ا ت و ت م ام م ی ش و د...
حس ميكنم دارم عادي ميشم..
نميدونم.. نميخوام هم بدونم..
از فكر كردن به آخر قصه-يا شايد اولش- ميترسم..
آدم دور افتاده ي داستان هم اين روزا اونقدر سرش شلوغه كه آدم دلش نمياد حرفي بزنه..
نميخوام فكركنم..
ميخوام توي بي خبري تاريك خودم
باقي بمونم، وقتي نميتونم روزنه اي باز كنم..
فك كنم مي توني بفهميم وقتي ميگم وقتي سر روي بالش ميذارم جلوي روم ظاهر ميشي و اونقدر بهم خيره ميشي كه چشمام ميسوزه و كورمال دنبال دفترم ميكردم..
جاي انگشت فرشته ات -بالاي لبت - رو كه ميبوسم و باورم ميشه بودنت.. <-8
بعد نوبت اون حرفائيه كه شايد هرگز به گوشت نرسه؛ جمله هاي بدون كلمه، عبارتهاي خاموش..
..
حس يه دفتر نقاشي رو دارم كه يه دنيا درخت و خونه و آسمون و دريا توي دلش داره اما آرزو ميكنه يه صفحه ي خالي باشه براي لمس انگشتاي يه ذهن بي رمق، كه شايد طرح بي حوصلگي هاش رو روي تن بي روحش نقش بزنه..
..
داره حرف زدن يادم ميره..
كاش خدا رحمش بياد_
| Design By : Night Skin |

