یه لنگه کفش
...ت م ا م ن ا ت م ا م م ن ب ا ت و ت م ام م ی ش و د...
... شاید چون اولین کسی که مخاطب تبریکم بود مهربونم بود :) شاید هم چون امروز به اندازه ی دو - سه ثانیه صدای نازنینش رو شنیدم و... راستش روم نشد چیزی بگم :"> نمیدونم چرا ولی انگار اولین مرتبه ای بود که قرار بود باهاش صحبت کنم p: احساس خستگی میکنم. یه خستگی دوستداشتنی :) امروز هم بودیم. کنار هم. چیزی برای گفتن نبود شاید. حرف های ساده ی همیشگی:دلیل دلخوشی های من! بودنش توی لحظه های خالی و خاطره ای کردن اونها، خیلی خوبه... دیگه داریم یاد میگیریم.یاد میگیریم صبوری رو با لبخند هجی کنیم و به خاطر این تعلق خاطر مغرور باشیم :-> (از اون غرور ها که توی بلاگ قدیمیش نوشته بود. یه بار...) مثل روز، مثل شب، مثل خدا برام بدیهیه که یه روزی میاد که این آدم، این فرشته ی خوب خدای مهربون کنارم باشه... بی دغدغه. بی دلتنگی! بدون حتی یک لحظه دل آشوبی و اندوه... می رسه اون روز... :| م ی د و ن م .
| Design By : Night Skin |


