یه لنگه کفش
...ت م ا م ن ا ت م ا م م ن ب ا ت و ت م ام م ی ش و د...
چی میگی؟ تو چه میدونی از درد من؟ تو چه میدونی از ذهن آشوب زده ی من بی نوای بی ستاره ی تنهای یخ زده. تو میدونی چقدر دیگه باید توی این خارستون پاهامو از پی دل خسته و بی رمقم بکشم تا برسم به اون صبح سپیدی که وقتی چشم باز میکنم تمام آسودگی جهان بریزه توی دلم و نگاهم رو با لبخند آبی آسمونیش پر بکنه؟ وای خدا! دردمو بیشتر میکنی با این نکیر و منکر کردن ها... دست از سرم بردار. تورو خدا. اصلاً اینا رو من چرا برات میگم؟... نمیدونم... ... ...
اونجوری نگاهم نکن...
دلم تنگ شده خب! آره...
دوباره! 

از کدوم شب نمناک تاریخ خلقت آدمهای دوری زده تا حالا صفحه سفیدای سررسید به سوالای چشمهای سرخ و دستهای سرد جواب داده اند که حالا من از تو، کاغذ بی تعلق به آخر رسیده ی خالی تر از این ذهن غمگین جواب بخوام؟ 
بعد وقتی از سر خط می خونم اعترافنامه ام رو، اون کلمه ی تکراری توی چشمم، توی گلوم با صدای خفه ی خفقان آوری میترکه.
به جای این مواخذه کردن های هرشب هرشب، یه سیر آرامش بهم بده. یه قطره آسودگی بریز توی این چشمه ی اشکی که تو اراده کرده و نکرده می جوشه و می خروشه و بنای بی بنیان آرزومندی و امیدواری و بهونه های لوس لبخندهای کذایی رو از پی ویرون میکنه... 

شاید دلم میخواد وقتی اون صبح سپید به حوالی غروب رسید وقتی مهربونی مهتاب از پنجره ی خونه ی مهرورزیمون سایه انداخت روی لبخند رضایت مون، این صفحه هارو ورق بزنم و براش بخونم. دلم میخواد بدونه به اندازه ی دونه دونه ی اشکهام در کنارش بودن رو آرزو کردم... میخوام همینجور که میخونم و موهاشو نوازش میکنم خوابش بگیره.
بعد مثل همیشه ی رویاهام، مثل یه بچه توی آغوشش جا بگیرم و به امید صبح سپید فردا به خواب برم...
| Design By : Night Skin |


