یه لنگه کفش
...ت م ا م ن ا ت م ا م م ن ب ا ت و ت م ام م ی ش و د...
حس میکنم دلم برای گریه تنگه! حس میکنم چند تا شبگریه ی دیگه ته دلم مونده که توی روزهای آخر این انتظار باید ببارم! این اضطرابه خیلی آزارم میده! مییییییییییییییییییییییییییدونم! میدونم اضطراب مال وقتیه که ندونی باید چکار کنی. من میدونم، اما راه انجام دادنش مثل یه پل باریکه که هر لحظه بیم اون میره که از بالاش پرت بشی پائین توی جهنمی که منتظره! خیلی بده خیلی بده! کاش بودی و می دیدی. اضطراب... بلاتکلیفی... رویاهای در معرض فنا! آره کاش زودتر گفته بودم... من می تر سم. میترسم ازم بگیرنت! میترسم خدا به یه بهونه ای بخواد دلمو بشکوووووووووووونه! میترسم توی یکی از این شبا بمیرم و ندیده باشمت! لنگه ات تنهاس! شاید مثل اونوقتای تو... کمک میخواد... کمکش کن حسینم... تورو خدا...
اما توی این شبهای لعنتی نه میتونم گریه کنم (چون توی روحیه ام اثر میذاره و مبارزه رو سخت میکنه! باید ادای آدم شجاعا رو در بیارم
) نه میتونم بنویسم (چون ۱۰۰ بار میخونمش و هی بهش فکر میکنم و به بقیه ی صفحه های کوفتی نمیرسم!
) ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


